دکتر شدم.

چند روز دیگر از بوستون خواهم رفت. این دومین تجربه رفتنم است، خلاصه شدن توی چند تا چمدان. بار اول از تهران رفتم پیش خواهره. کندن از تهران به مراتب سخت‌تر بود، از مامان و بابا، از خیابان‌های آشنا، از فامیل، دوست، آشنا، از دوست‌های چندین ساله، از مردی که دوستش داشتم و دوستم داشت و می‌دانست که نمی‌خواست با من بماند. این بار از بوستون می روم پیش خواهره. دل می‌کنم از دوست‌های انگشت‌شمار، از خیابان‌های آشنا، از مردی که دوستش دارم و دوستم دارد و می‌دانیم که نمی‌خواهیم با هم بمانیم.

و این رفتن، پایان این وبلاگ نیز هست. به قول رادیو چهرازی «از طرف خودم و تو، سلام روزگار نو. خداحافظ» و ندانستن/ ادامه داریم.

/ 12 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوح

تبریک بابت دکتر شدن...

پرکلاغی

دلم برات تنگ میشه.

نادان

تبریک دکتر , یعنی الان دیگه آمپول هم میتونی بزنی ؟ اگه اینجا آخر تمام نوشته هایت باشد , ازت متشکرم , که نوشتی , و وادارم کردی به نوشتن . چه تلخ است که Anathema دارد Lost Control میخواند من پایانی بر چند سال خاطره .

mzi

بهار بهار ننویسی من چی کار کنم؟ :( پ.ن. دکتریت مبارک :*

نرگس

دوست دارم بازم بنویسی. یکی از وبلاگ‌هایی هستی که هنوز می‌خونم.

سید حسین

تبریک فراوان خانم بهار

ریحانه

سلام بهار جان مدتی پیش وبلاگ شما رو دنبال می کردم و امروز بعد از چند ماه اومدم و خوشحال شدم که پست آخر رو خوندم چون نگرانت بودم نکنه بین کار رها کنی درس رو و البته ناراحت که پست آخرت هست.. اگه جای دیگه ای می نویسی دوست دارم نوشته هات رو بخونم ... لطف می کنی اگه آدرس بدی آرزو می کنم هر جا هستی شاد باشی و پرآرامش (:

صحرا

من خوب نمی نویسم برای خوانده شدن نمی نویسم. اما شما خوب بود... شاد باشی هر کجا هستی. :)

شهاب

برنگشتی ؟؟ پس کو ادامه ؟