شب‌ها که آفیس خلوت و ساکت می‌شود، موش‌ها کم کم از لانه‌شان می‌زنند بیرون. یاد هفته پیش می‌افتم که در آفیس موش دیده بودم و به کتاب‌خانه فرار کرده بودم و تا صبح همان‌جا مانده بودم. فکر می‌کنم حالا اگر موش ببینم قطعا می‌گیرم می‌خورمش. زندگی که سخت شود، من سر سخت می‌شوم.

این شب‌های آخر هم تمام می‌شود. بالای میزم روی برچسبی اسمم نوشته شده با شماره اتاق و اسم و لوگوی دانشگاه و دانشکده. روزشماری می‌کنم که پایین اسمم اضافه کنم که was here. دلم برای بوستون و آدم‌هایش تنگ می‌شود؛ برای این دانشگاه نه، برای بهاری که در این دانشگاه بود نه.

/ 3 نظر / 32 بازدید
نوح

یاد آهنگ "شبها که میسوخت" سهیل نفیسی افتادم

bi-nahayat

سلام. من عباسم. این‌جا هنوز ادامه داره؟ مهاجرت کرده‌ای جای جدید ؟!