هیجده تیر هفتاد و هشت مامان در بیمارستان توحید شب‌کار بود، سوپروایزر عصر و شب. تلفن‌های پی در پی آن شب را یادم هست. یادم هست که مامان از صداها می‌گفت و از وحشت، از آماده‌باش. یادم هست که تکرار می‌کرد که تا صبح نخواهند فهمید چه خبر است. یادم هست که بابا چیزی گفته بود شبیه این که این شب آبستن خون است.

/ 1 نظر / 31 بازدید