دکتر شدم.

چند روز دیگر از بوستون خواهم رفت. این دومین تجربه رفتنم است، خلاصه شدن توی چند تا چمدان. بار اول از تهران رفتم پیش خواهره. کندن از تهران به مراتب سخت‌تر بود، از مامان و بابا، از خیابان‌های آشنا، از فامیل، دوست، آشنا، از دوست‌های چندین ساله، از مردی که دوستش داشتم و دوستم داشت و می‌دانست که نمی‌خواست با من بماند. این بار از بوستون می روم پیش خواهره. دل می‌کنم از دوست‌های انگشت‌شمار، از خیابان‌های آشنا، از مردی که دوستش دارم و دوستم دارد و می‌دانیم که نمی‌خواهیم با هم بمانیم.

و این رفتن، پایان این وبلاگ نیز هست. به قول رادیو چهرازی «از طرف خودم و تو، سلام روزگار نو. خداحافظ» و ندانستن/ ادامه داریم.

لینک
       

شب‌ها که آفیس خلوت و ساکت می‌شود، موش‌ها کم کم از لانه‌شان می‌زنند بیرون. یاد هفته پیش می‌افتم که در آفیس موش دیده بودم و به کتاب‌خانه فرار کرده بودم و تا صبح همان‌جا مانده بودم. فکر می‌کنم حالا اگر موش ببینم قطعا می‌گیرم می‌خورمش. زندگی که سخت شود، من سر سخت می‌شوم.

این شب‌های آخر هم تمام می‌شود. بالای میزم روی برچسبی اسمم نوشته شده با شماره اتاق و اسم و لوگوی دانشگاه و دانشکده. روزشماری می‌کنم که پایین اسمم اضافه کنم که was here. دلم برای بوستون و آدم‌هایش تنگ می‌شود؛ برای این دانشگاه نه، برای بهاری که در این دانشگاه بود نه.

لینک
       

این شب‌های بی‌خوابی را با موسیقی سر می‌کنم. گوش می‌کنم تا خوابم نگیرد. soundcloud به انتخاب خودش جازی پخش می‌کند از تارا تیبا. 

این شب‌های آخر را با یاد تو سر می‌کنم. «با من بیا به آسمون» و من در خیالم تصور می‌کنم که پیراهن قرمزی پوشیده‌ام و تو کت و شلوار مشکی به تن داری و با هم می‌رقصیم. حتم دارم که رقص بهترین راه خداحافظی است. بی آن که چیزی گفته شود، چشم در چشم، دست در دست، درک مشترکی از حقیقت لحظه، صدایی برای به خاطر ماندن، در اوج شادی، در اوج غم. حتم دارم که موهبتی است رقص و دانستنش.‌

لینک
       

قصه تکراری عادت کردن، عادی شدن.

لینک
       

اولین شب امنیتی زندگیم، به روایت حافظه تاریخی من، هیجده تیر هفتاد و هشت بود. و دومیش، شب دوم یا سوم بعد از انتخابات هشتاد و هشت. در خیابان چندم علامه جنوبی از سر شب بین لباس‌شخصی‌ها و ساکنین خیابان درگیری پیش آمد. نیروی انتظامی و لباس‌شخصی‌ها سعی داشتند مردم را به خانه‌هایشان بفرستند. درگیری تمام نشد اما. چند ساعتی ادامه داشت تا یک دفعه سی چهل تا موتور سوار لباس سفید، با یک لباس سفید دیگر روی ترک موتورشان، خیابان را قرق کردند. صدای موتورها تمامی نداشت. توی چند ثانیه خیابان از مردم خالی شد. چند نفری که فرصت فرار کردن پیدا نکرده بودند گیر افتادند و موتورها دورشان را گرفته بودند. به محض این که معلوم شد منتظر ماشین‌اند که ببرندشان، دوباره توی چند ثانیه خیابان شلوغ شد. صدای داد و جیغ یکی دو دقیقه طول کشید و باز دوباره خیابان خالی شد، این بار کسی در خیابان جا نمانده بود. مردم از قاب پنجره‌ها دست می‌زدند و هو می‌کردند. موتورسوارها برای جبران شکستشان یک ساعتی با موتورهای روشن توی خیابان ماندند و برای خودشان خیابان را بالا و پایین کردند. 

تقریبا یک ساعت بعد از نیمه شب بود که یک گروه صد نفری با لباس‌های ارتشی از سر خیابان از ماشین‌ها پیاده شدند و تا ته خیابان به دو رژه رفتند و با هر ضربه چکمه یک بار اعلام کردند که «حیدری‌ام».

چند روز بعد از این اتفاق من با کسی آشنا خواهم شد به نام حیدری که کم‌شباهت نیست با آن حیدری‌ها و من بدون اغراق ازش خواهم ترسید. چند روز بعدش در همه جا از جمله در جی‌میل بلاکش خواهم کرد. هنوز وقتی می‌خواهم به خواهره ایمیل بزنم و حواسم نیست که صفحه کلیدم فارسی است، نام این شخص پیشنهاد می‌شود و من دوباره یاد آن شب می‌افتم و یاد طنین آن صدای نفرت‌انگیز و یاد آن بهت عمومی و قاب‌های این بار خالی پنجره‌ها.

لینک
       

هیجده تیر هفتاد و هشت مامان در بیمارستان توحید شب‌کار بود، سوپروایزر عصر و شب. تلفن‌های پی در پی آن شب را یادم هست. یادم هست که مامان از صداها می‌گفت و از وحشت، از آماده‌باش. یادم هست که تکرار می‌کرد که تا صبح نخواهند فهمید چه خبر است. یادم هست که بابا چیزی گفته بود شبیه این که این شب آبستن خون است.

لینک
       

که کنارم نشسته بودی، که من نگاهم به فیلم بود و هیچ جذبش نشده بودم، که فکرم به تو بود، که فکر کردم به جای فیلم تو را نگاه کنم، که رویم را برگرداندم به سوی تو، که دیدم نگاهت به من بود.

لینک
       

هر گاه آدم‌های بیشتری در زندگیم بوده‌اند، سطح دوست داشتن‌ها و وابستگی‌هایم برای هر کدام کمتر بوده. با این حساب اگر آدمی می‌توانست همه آدم‌های دنیا را دوست داشته باشد، میزان دوست داشتنش برای هر یک از آدم‌ها چیزی نزدیک صفر و قابل صرف نظر می‌شد. و بعد می‌توانست راحت و بی‌دغدغه از بوستون دل بکند، بی‌آن‌که هنوز یک ماه مانده به رفتن ته دلش خالی شود، آن هم درست در لحظه‌ای که در آغوشت است.

لینک
       

تکست زده بود که با هم قهوه بخوریم. بعد حرف‌های الکی و من خوبم و تو چطوری، گفت که می‌خواهد کوئیت کند و فوقش را بگیرد و برود. نظر من را می‌خواست. من قطعا موافق بودم. اما قبل از این که نظرم را بگویم برایش قصه اپلایم را تعریف کردم. گفتم من برای اپلای کردن دو تا دلیل داشتم. دومیش این بود که خواهره قبل از من رفته بود و من گاهی فکر می‌کردم که اگر نروم، ده سال دیگر قطعا زندگیم را با زندگی خواهره مقایسه خواهم کرد و شاید از نرفتنم پشیمان شوم. این حسرت فرصت از دست رفته را دوست نداشتم. فکر کرده بودم بهترین حالت این است که بروم و بعد اگر خواستم، آگاهانه تصمیم بگیرم که برگردم. آن وقت دیگر حسرت چیزی به دلم نمی‌ماند. گفتم قبل از تصمیم گرفتن مطمئن شو که روزی حسرت دکترا را نخواهی داشت. مطمئن بود. 

در راه برگشت به دانشکده به این فکر کردم که حالا که رفته‌ام حسرت چه چیزهایی برایم مانده است. لا به لای فهرستی که به فکرم رسید، پرت شدن از اتفاقات ایران هم بود. یادم افتاد که صبح آن روز نوشته یکی از دوستان خارج‌نشین وقت درباره روز انتخابات هشتاد و هشت را خوانده بودم و چه پوزخندی زده بودم که چقدر پرت نوشته بود. به دانشکده که رسیدم به اتفاقاتی فکر کردم که من از دست داده بودم، اتفاقاتی که هرگز درکشان نخواهم کرد و حس درستی درباره‌شان نخواهم داشت. یاد بیست و پنج بهمن افتادم. بیست و پنج بهمن روز خیلی سختی برای من بود، برای این که صبح بیدار شده بودم و خبرها را دیده بودم و خیلی اذیت شده بودم و اشک ریخته بودم و سیگار کشیده بودم و در بوستون کامن بادکنک هوا کرده بودم! فکر کردم حس من درباره بیست و پنج بهمن همان‌قدر احمقانه است که حس دوستم درباره بیست و دو خرداد. 

حالا من دیگر از اخبار ایران خیلی اذیت نمی‌شوم. تیتر اخبار زندان و اعدام و مرگ و فقر را می‌خوانم و بی‌آن‌که متن خبر را بخوانم، از کنارشان رد می‌شوم. حقیقت این است که من از این بی‌خبری روزمره و از این که مجبور نیستم اعصابم را به هم بریزم آن‌قدرها هم ناراحت نیستم. البته هنوز حسرت پرتی دراز مدت را دارم، و نیز حس گناه که موضوع دیگری است.

پس‌گفتار: وبلاگم ده ساله شد. پرشین‌بلاگ این روزها حال خوشی ندارد. خیلی وقت‌ها پایین است، مشکلات نمایشی دارد، پشتیبانی خاصی ندارد و به ایمیل‌ها پاسخ نمی‌دهد. با همه عادت و علاقه‌ام به این محیط، شاید به بلاگ‌اسپات مهاجرت کنم.

لینک
       

یکی از تغییرهایی که در باور و فرهنگ ما در سال‌های اخیر ایجاد شده، تفاوت نگرش به شهادت و شهید است. تا همین ده پانزده سال پیش شهادت چیزی بود در انحصار حکومت، حرف زدن درباره شهدا پیف‌پیف بود، روایت داستان‌هایشان و آن چه بر آن‌ها گذشته، فداکاری و شجاعت‌شان، تملق بود. اما این روزها شهیدها بین مردم، برای همین من و تویی که نمی‌شناسیم‌شان، احترام دارند، جایگاه بلندی دارند، مایه افتخارند. این روزها صحبت از صد و هفتاد و پنج شهید با دست‌های بسته موضوع صحبت در جمع دوستان و شبکه‌های اجتماعی است، و نیز بهانه‌ای برای یادآوری دیگرانی که شهید شده‌اند. حالا آدم‌ها آسوده‌تر می‌گویند و می‌نویسند از دایی یا عموی شهیدشان و واکنش دیگران معمولا بر پایه احترام واقعی است، نه احترام زورکی و نه حتی دل‌سوزی.

لینک
       

سیمون دوبوار در جنس دوم نوشته است که

One is not born a woman, but becomes one.

این جمله بی آن که قصد بی‌احترامی به خانم دوبوار را داشته باشد با هدف یادآوری این جا می‌ماند و ما تا سال‌ها به آن چه بر ما گذشت خواهیم خندید.

لینک
       

آخرش اما تنهایی. چیزهایی هست برای نگفتن، دردهایی برای نگفتن.

لینک
       

حدود یک ماه پیش بود که مهسا عکسی از اولین گل‌های دانشگاهش را برای سینا و امیر و من فرستاد: «بچه‌ها بهار اومده مدرسه من :) » و این جوری بود که رسم عکس فرستادن از گل‌های شهر آغاز شد.

توی این یک ماه برای اولین بار در زندگیم حواسم به گل‌ها هست، به درخت‌ها. تغییرهای هر روزه‌شان را می‌فهمم. برای اولین بار گل جدیدی که می‌شکفد را می‌بینم، برگ جدید، رنگ متفاوت. متوجه گلی که می‌پژمرد می‌شوم و برای اولین بار در زندگیم درک کرده‌ام که «گل همین پنج روز و شش باشد».

این بهار بوستون، این آخرین بهارم در بوستون، اولین بهاری است که دیده‌ام.

لینک
       

حمید برایم یک جعبه کوچک منبت‌کاری شده از ایران آورده، از اصفهان. همین که از پیشم رفت، مثل احمق‌ها در جعبه را باز کردم و بویش کردم. بوی چوبی را می‌داد که توی فروش‌گاه‌های صنایع دستی می‌پیچید. مثل احمق‌ها هی بو کردم و هی گریه کردم. شاید هم برای مامان حمید بود که گریه کردم. به خاطر مامانش رفته بود ایران، چون مامانش سرطان دارد، چون همه سرطان دارند.

لینک
   برای اول ماه می   

چند هفته پیش با دوست مهربانی در یک کتاب‌فروشی قدم می‌زدیم. دلش خواسته بود کتابی بهم هدیه بدهد. بعد از مدتی گشتن بین کتاب‌ها، آخر کتابی از اورول چشمش را گرفت: The Road to Wigan Pier. بخش اول کتاب مستندی است از سفر اورول به میان طبقه کارگر انگلیس، گزارشی از شرایط زندگی و کار آن‌ها. با این که هنوز یاد نگرفته‌ام چیزی جز داستان بخوانم، قلم اورول در درجه دوم و عمق فاجعه شرایط کارگری در انگلیس قبل از جنگ جهانی دوم در درجه اول، نگذاشت (بخش اول) کتاب را زمین بگذارم. بخشی از کتاب را این جا می‌گذارم که اتفاقا درباره وحشتناک بودن شرایط کار نیست. حتی وحشتناک‌تر از آن است. این که آدم‌ها در همه جزئیات زندگی چقدر وابسته به کارگرها هستند و چقدر آن‌ها را نمی‌بینند.

... "But most of the time, of course, we should prefer to forget that they were doing it. It is so with all types of manual work; it keeps us alive, and we are oblivious of its existence. More than anyone else, perhaps, the miner can stand as the type of the manual worker, not only because his work is so exaggeratedly awful, but also because it is so vitally necessary and yet so remote from our experience, so invisible, as it were, that we are capable of forgetting it as we forget the blood in our veins. In a way it is even humiliating to watch coal-miners working. It raises in you a momentary doubt about your own status as an 'intellectual' and a superior person generally. For it is brought home to you, at least while you are watching, that it is only because miners sweat their guts out that superior persons can remain superior. You and I and the editor of the Times Lit. Supp., and the Nancy poets and the Archbishop of Canterbury and Comrade X, author of Marxism for Infants - all of us really owe the comparative decency of our lives to poor drudges underground, blackened to the eyes, with their throats full of coal dust, driving their shovels forward with arms and belly muscles of steel."

لینک
       

فاطمه شمس در یادداشتی از کسانی که افسردگی را تجربه کرده‌اند دعوت کرده که از این تجربه‌ها بنویسند. من با ادای احترام به فاطمه، به آدم‌های افسرده و به روزهای سیاهی که از سر گذرانده‌ام، این دعوت را نمی‌پذیرم، با نام خودم از افسردگی نمی‌نویسم و در هیئت شادترین آدم روی زمین که با الف‌بای افسردگی بیگانه است از کنارش رد می‌شوم. به جایش این‌جا، ناشناس، بدون نام، از دلایلم برای ننوشتن می‌نویسم:

۱. سال‌هاست که فکر می‌کنم افسرده‌ام و مدام بر زبان می‌آورمش. شاید بهتر بود برای فعل‌های جمله قبل از زمان گذشته استفاده می‌کردم. سال‌ها بود که فکر می‌کردم... نمی‌دانم. من حالا دیگر مطمئن نیستم که افسرده باشم. چیز داغونی هستم، ولی شک دارم که این چیز داغون نامش افسردگی باشد. خودم را مقایسه می‌کنم با آدم‌های افسرده و تجربه‌هایشان از افسردگی و از خودم می‌پرسم که آیا من واقعا افسرده‌ام یا صرفا برچسبی به خودم زده‌ام که خودم را از سختی‌های زندگی معاف کنم، که به خودم حق بدهم، که گاهی رها کنم همه چیز را، که نگذارم کسی کاری به کارم داشته باشد؟ من برای دوره کوتاهی هم پیش روان‌کاو رفتم و هم پیش روان‌پزشک و هیچ‌کدام بهبودی در حال من ایجاد نکردند و هیچ‌کدام تأیید یا تکذیب نکردند که من افسرده‌ام. و کلا هیچ‌کدام مرا جدی نگرفتند.

۲. همیشه گفته‌اند و شنیده‌ایم که نترسید از حرف زدن درباره افسردگی. و من تا مدت‌ها نترسیدم. ولی بالاخره یاد گرفتم که این حرف چرند است. یاد گرفتم که افسردگی از آن چیزهایی است که در پستوی خانه نهان باید کرد و فقط باید با پزشک در میان گذاشت. به محض این که با دوستانت و بدتر از آن با هم‌کارانت و باز بدتر از آن با سوپروایزرت درباره افسردگی صحبت کنی، پتکی داده‌ای دستشان که گاه و بی‌گاه توی سرت بزنندش. این را بیشتر این جا تجربه کردم تا در ایران.

۳. همان‌قدر که از خواندن تجربه‌های موفق غلبه بر افسردگی لذت می‌برم، از چس‌ناله‌های آدم‌هایی مثل خودم دوری می‌کنم. به نظرم تکرار سیاهی‌های افسردگی نه فقط کمکی به مبارزه با افسردگی نمی‌کند، که حتی به پذیرفتن و پذیرایش شدن کمک می‌کند. همین قدر که من بدانم که برای آدم‌های دیگر هم پیش آمده که نه یک روز، که روزها نتوانند از تخت خارج شوند، که بترسند از بیرون رفتن از خانه و از مواجه شدن با آدم‌ها، خودم را توجیه می‌کنم که من خوبم، طبیعی‌ام، از خیلی‌ها بهترم و برای مقابله با این ناتوانی‌ها تلاش نمی‌کنم.

لینک
       

عصر شنبه یک عکس سرسری گرفته بودم از گل‌هایی که برایم آوردی. دلم خواسته بود برایت بفرستم. بعدتر که عکس را خوب نگاه کردم، دیدم که چقدر اتفاقی این همه از وجود من در این عکس جمع شده. گل، هدیه‌ای که بیش از هر چیز دیگری دوست دارم، که وقتی می‌گیرمش احساس با ارزش بودن می‌کنم، که حتی یک بار برای گرفتنش چانه زدم. پشتش پارچه سبزی روی لبه آینه که رویش نوشته Free Iran، یادگار سال‌های حالا دور. سمت راست تصویر، قاب عکس قدیمی دوست‌داشتنی، هدیه تولدم، یادگار صفا و بقیه. بالای راست، شعری از شاملو، که چهره آبی‌ات پیدا نیست. بالاترش تگ اسمم در عروسی هانیه و مسعود، محصولی از آتنا. پشتش گوسفند کوچولویم، هدیه‌ای از پرستو که هر چه می‌گذرد بیش‌تر دوستش دارم. هیچ چیزی بهتر از هدیه‌های کوچولوی بی‌مناسبت نیست که بهت یادآوری می‌کنند که ارزشمندی و شادی‌های کوچکت هم حتی مهم است. کنارش شمع کوچولویی که دیبا سلیمی کنار کارت‌های سورنا اضافه کرده بود، برای عذرخواهی از تاخیر در ارسال کارت‌ها و به یاد مادرش که مغلوب سرطان شده بود. بالا، در آن سوی تصویر، لیوانی با لوگوی سی‌مرغ، گروه تیاترمان، از معدود افتخاراتم در زندگی که برایش کم نجنگیده‌ام. و باز چشمم سر می‌خورد روی گل‌های تو، گل‌های من.

لینک
       

از ماندانا چیز زیادی یادم نیست. حسم بیشتر شبیه دل‌سوزیه تا چیز دیگه. همین که آیرین بی‌مادر باید بزرگ شه چیزی در حد فاجعه است. داریم الکی الکی می‌میریم. یه خواسته سبک بچگانه دارم، دلم می‌خواد توی حیاط مدرسه بودیم دوباره، دست در دست هم حلقه می‌زدیم، سه تا حلقه، می‌چرخیدیم، می‌خوندیم:

«می‌مانیم با هم هر جا
می‌مانیم، می‌مانیم ما
در دنیای خاطرها»

می‌دونستیم که نمی‌مونیم با هم.

لینک
       

یکی از چیزهایی که به طرز عجیبی از حدود ده سال پیش یادم مانده، نوشته‌ای است از نیوشا. توی گیومه نمی‌گذارمش، شاید که پس و پیش یادم مانده باشد. نوشته بود وقتی ماه هست و راه نیست. وقتی راه هست و ماه نیست. وقتی ماه هست و راه هست و حوصله نیست.

داستان من این روزهاست، من این لحظه، دقیقا همین لحظه. راه در برابرم، ماه در چند قدمی‌ام و من سرگرم نوشتن.

لینک
       

"ان شاء الله". اصطلاحی که زیاد استفاده می‌کنیم، بی‌آن‌که لزوما منظورمان دقیقا این باشد که "اگر خدا بخواهد"، بی‌آن‌که حتی وجود خدایی را لازم بدانیم.

به رسم ادب گفته بودم که امیدوارم به زودی باز هم ببینمت. لابد به رسم عادت گفته بود ان شاء الله. جوابش را یادم ماند، چون روز قبلش هم که تکست زده بودم که "پس می‌بینمتون" جواب داده بود "Enshalah". بعد از رفتنش کنجکاوی کرده بودم که چرا حالش خوب نبود و از بیماریش شنیده بودم. حتی اگر "ان شاء الله"ها هم کاملا اتفاقی بودند، من لاجرم ربطشان داده بودم به بیماریش و همه شب را یواشکی زیر پتو گریه کرده بودم.

به زودی ندیدمش و نخواهم دیدش. زار می‌زنم. ان شاء الله که کنار مادرش شاد است حالا.

لینک