| ادامه داریم! |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | خانه | آرشیو | آدرس ایمیل |
That was it. Send a girl off with one man. Introduce her to another to go off with him. Now go and bring her back. And sign the wire with love. That was it all right.
The Sun Also Rises - Ernest Hemingway
| لینک |
به اینجا رسیدهام که بیشتر شوخیهای ایرانیها را یا دیگر نمیگیرم یا دیگر به نظرم بامزه نمیرسند. بیشتر شوخیهای امریکاییها را هم هنوز نمیفهمم. کلا در وضعیت بیمزهایام این روزها.
| لینک |
کسی باور میکند که از ریاستجمهوری ایشان فقط یک سال باقی مانده؟ خرداد و تیر هشتاد و هشت هنوز برای من دیروز است.
| لینک |
یک کار جدید پیدا کردهام. بدون هیچ فکری شروع به نوشتن میکنم و اولین چیزی که به ذهنم رسید را مینویسم. در حدی به فکرم اجازه نمیدهم جلوتر از دستم حرکت کند که حتی نمیدانم تا آخر جمله را چطور میخواهم بنویسم. کلمهها باید تکتک بیایند، مستقل از همدیگر. ولی در عمل این اتفاق نمیافتد و بعد از یکی دو جمله ایده بقیه نوشته شکل میگیرد. برای همین قانون دوم این است که نوشته نباید خط خوردگی داشته باشد. یعنی اگر چیزی را اشتباه بنویسم باید همان را ادامه بدهم. مثلا امروز میخواستم بنویسم "بخواهند"، نوشتم "نخواهند" و مجبور شدم کل ایده را بیندازم دور و برای بقیه نوشته دوباره فکر کنم. نوشته امروزم درباره پابلو بود که دنیایی آفریده که تویش دست زدن صدایی تولید نمیکند و هیچکس نمیخواهد وارد دنیایش شود. میخواستم بنویسم اگر هم "بخواهند" به فلان دلیل وارد دنیایش نمیشوند که شد اگر هم "نخواهند" و پابلو یک دفعه مجبور شد هیولای داستان بشود.
کار بامزهای است و خروجیش مطلقا به درد نمیخورد.
| لینک |
اواخر خرداد، سه هفته، وسوسه، تعطیلی، اواسط تیر، فقط سه هفته، وسوسه، لعنتی، ویزا، برگشتن، اضطراب، وسوسه، بیهودهترین ماه، یا رب مباد که، تیر، هوس، پیژامه، حیاط خلوتم، جنگ، وسوسه، خیابان سی و ششم، بیخبر، نه، کدام خانه، وس...
| لینک |
بعد از این که چترم را توی Border Cafe جا گذاشتم، یک چتر رنگین کمان خریدم. امروز استادم ما دو تا (من و چترم) را با هم دید، یک کمی فکر کرد و بعد گفت هوم!
| لینک |
یک بار وسط یکی از این کلاسهایی که اگر جلویشان را نگیری تا آخر دنیا میخواهند کش بیایند، توی آخرین تکه سفید کاغذی که بینمان میگشت برایت نوشته بودم اصلا همه برویم یک نسخه سووشون بخریم که به چاپ مجدد برسد که دانشور بشنود و قبل از مرگ خوشحال شود. نوشتی خواندهایش؟ نوشتم نه، تا وقتی زنده است میخوانم!
خواندم؟ نه، شنیدم. قبل از رفتن خریدمش، توی چمدان جا نشد، پیادهاش کردم. مامان که میخواست بیاید گفتم اگر جا دارد بیاوردش، گفت سنگین است. مامان و بابا که داشتند میآمدند بدون اگر گفتم بیاورندش. بعد همان شب لای خبرها خواندم که حالش خوب نیست. ترسیدم. آن وقت هنوز متنش را کسی آنلاین نگذاشته بود، کتاب صوتیش را ریختم روی موبایلم و هر روز که میرفتم پیادهروی گوش میکردمش. کنار دریاچه لای سنجاقکها و پشهها، زیر آفتاب، توی آن هوای شرجی میدویدم و ... گوش میکردم؟ مطمئن نیستم. گاهی یک دفعه میزدم زیر گریه. برای گرما بود یا برای زری، نمیدانم.
فردای روزی که تمام شد هاله مرده شد. توی خواب داشتم نامه مکماهون را به قول سیمین "انگار میکردم" که خواهره بیدارم کرد و خبر را گفت. باز به قول سیمین "با خود اندیشیدم" که این تصاویر چقدر آشناست، انگار همان دیروز این حرفها را جایی شنیده بودم. شروع کردم به نوشتن خاکسپاری یوسف از روی صدا. گریه میکردم، نه برای یوسف، نه برای هاله، که برای این همه شباهت بعد از دهها سال.
| لینک |
هر آدمی (که این را میخواند) توی زندگیش حداقل یک بار نشسته، زل زده به ناکجا و ترانهای از نامجو گوش کرده؛ مهم نیست که تنها بوده یا توی بغل یکی دیگر، به چیزی فکر کرده یا اصلا گوش کرده که فکر نکند، گریه کرده یا نکرده، سیگار کشیده یا نکشیده، گذشتهاش را فراموش کرده یا بیشتر به خاطر آورده، حالش بهتر شده یا بدتر شده، فردایش چمدان به دست رفته یا نرفته. هر آدمی حداقل همان یک لحظه، همان یک بار را به نامجو بدهکار است و این زرزرای الکی هم چیزی از این بدهی کم نمیکند.
| لینک |
۱. نوح درباره عکسی نوشته که قبلا برایم (برای ارغوان؟) فرستاده بود و من دربارهاش چند خطی نوشته بودم. وبلاگش را که میبندم، یادم میرود که در متنش نوشته بود من چند سال و چند ماه و چند روز پیش دربارهاش نوشته بودهام. با خودم میگویم یک سال و دو ماه و هفده روز. بعد وبلاگش را دوباره باز میکنم: چهار سال و ... . بقیهاش مهم نیست. چهار سال ...
۲. حتی یادم نمیآید «اندک چیزی با پیامدهای مهیب» را از کجا برداشتهام و «آقای گومز» کیست. دلم نمیخواهد سرچ کنم، بگذار ندانم.
۳. چند بار تلفن را برداشتم که برای بابک همین اندک چیز را تعریف کنم و برایش بگویم که چقدر سردم است. بعد فکر کردم وقتی آدرس این جا را بهش نمیدهم، پیامدهای مهیبش هم ربطی به او ندارد. من که این همه حساب حال را از گذشته جدا کردهام، چرا دلم جدا نمیشود از این گذشته؟ چهار سال؟
۴. «تردید» را دوست داشتم. و دیگر عکس را ندارم که بدانم حالا چه جور توصیفش میکنم.
| لینک |
من نویسنده خوبی هستم و تنها دلیل این که هنوز کشف نشدهام این است که نوشتنم نمیآید کلا. اما اسم گذاشتنم زیاد میآید و یک لیست دارم از اسم کتابهایی که ننوشتهام و هرگز نخواهم نوشت. یکی از اسمهایی که خیلی دوست داشتم «پاریس تو، تهران من» بود. «بود»، چون بهاره رهنما نمایشی را به روی صحنه میبرد که نام یکی از اپیزودهایش «از پاریس تو تا تهران من» است. اصلا همین جوری میشود که دو نفر همزمان در دو گوشه دنیا یک چیز را کشف میکنند و به طور مشترک نوبل میبرند. گاهی هم یکی کمی زودتر میجنبد و دیگری بینصیب میماند، مثل من. ولی من واقعا نزدیک بودم، چهار کلمه داستانم را انتخاب کرده بودم و تنها بقیهاش مانده بود. البته طرح کلیش را هم داشتم، فقط مانده بود پیاچدی را تمام کنم، سر کار بروم و در اولین مرخصیام (سر راه رفتن به تهران) به پاریس بروم و طرحم را واقعیتسنجی کنم و روی کاغذ بیاورمش. واقعا نزدیک بودم.
| لینک |
در زندگی هر ایرانی یک روز هست که وقتی پای کامپیوتر مینشیند و خبر میخواند، یواشکی دستبند سبزش را از دستش در میآورد و توی کیفش پنهان میکند، مبادا که کسی رویش کلمه ایران را بخواند.
امروز آن روز من بود.
| لینک |
من چند تا تصویر ذهنی دارم که مدام توی ذهنم تکرار میشوند. همیشه تصور میکردم که همه آدمها از این تصاویر دارند، ولی بعدا فهمیدم که این تصور هم خودش چیزی است در حد همان تصویرها. آخرین تصویری که توی ذهنم ساخته شد، بعد از دیدن سگ آندلسی بونوئل بود، آنجا که ابر ماه را نیم میکند و تیغ چشم را. تصویر توی ذهن من این است که اپیلاتور مژههای یک چشم آبی را میکند و مردمک چشم تنگ میشود.
کلا این را نوشتم که با مشکلات دیگران آشنا شوید. بهار هستم، از آشناییتان خوشبختم.
| لینک |
این، خط آخر شعر ماه آبان تقویم امسال اردشیر رستمی است:
You could have never come this day.
و این ترجمه فارسیش:
تو هزار بار میتوانستی این روز هرگز نیامده باشی.
خواستم اظهار عشق و علاقه و هزار تا کلمه مبتذل دیگر کنم به اردشیر رستمی یا به مترجم، هر کسی که هست. این "هزار بار"، هزار بار حال مرا توی این یک ماه خوب کرده.
| لینک |
بگذار برف بیاد، آروم آروم، کمکم. بگذار همه جا سفید شه. بگذار سهم من کلی عکس باشه، همه سفید و یک استتوس که اولین برف تهران رو جار بزنه و یک دوست که بگه به شهر ما چی کار داری؟
بگذار این آهنگه تا صبح بچرخه، مثل من که این همه سال چرخیدهام، "چرخش پوچ". بگذار امشب هم تا صبح کد بزنم و باز از کارام عقب باشم. بگذار لپتاپم بهترین دوستم باشه، مامانم باشه، بابام باشه، خواهرم باشه، برادر مردهام باشه، بگذار شوهرم باشه، با هم ناهار بخوریم، با هم بخوابیم، با هم پیر شیم، با هم بمیریم.
بگذار بگم که خستهام، بگذار بگم که شکستهام، که بریدهام، که میخوام برگردم خونه، خونهای که حتی دیگه نیست. گیرم که یه روز برگشتم، با خونه جدیدی که مال من نیست چی کار کنم؟ میشم مثل یه مهمون که جای هیچچی رو نمیدونه و میخواد تو همه چیز دخالت کنه. مامان حافظ کجاست؟ ساعت کجاست؟ شمع کجاست؟ مامان برف کجاست؟
بگذار گریه کنم، آروم آروم، کمکم.
مامان من کجام؟
| لینک |

