| ادامه داریم! |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | خانه | آرشیو | آدرس ایمیل |
هر آدمی (که این را میخواند) توی زندگیش حداقل یک بار نشسته، زل زده به ناکجا و ترانهای از نامجو گوش کرده؛ مهم نیست که تنها بوده یا توی بغل یکی دیگر، به چیزی فکر کرده یا اصلا گوش کرده که فکر نکند، گریه کرده یا نکرده، سیگار کشیده یا نکشیده، گذشتهاش را فراموش کرده یا بیشتر به خاطر آورده، حالش بهتر شده یا بدتر شده، فردایش چمدان به دست رفته یا نرفته. هر آدمی حداقل همان یک لحظه، همان یک بار را به نامجو بدهکار است و این زرزرای الکی هم چیزی از این بدهی کم نمیکند.
| لینک |
۱. نوح درباره عکسی نوشته که قبلا برایم (برای ارغوان؟) فرستاده بود و من دربارهاش چند خطی نوشته بودم. وبلاگش را که میبندم، یادم میرود که در متنش نوشته بود من چند سال و چند ماه و چند روز پیش دربارهاش نوشته بودهام. با خودم میگویم یک سال و دو ماه و هفده روز. بعد وبلاگش را دوباره باز میکنم: چهار سال و ... . بقیهاش مهم نیست. چهار سال ...
۲. حتی یادم نمیآید «اندک چیزی با پیامدهای مهیب» را از کجا برداشتهام و «آقای گومز» کیست. دلم نمیخواهد سرچ کنم، بگذار ندانم.
۳. چند بار تلفن را برداشتم که برای بابک همین اندک چیز را تعریف کنم و برایش بگویم که چقدر سردم است. بعد فکر کردم وقتی آدرس این جا را بهش نمیدهم، پیامدهای مهیبش هم ربطی به او ندارد. من که این همه حساب حال را از گذشته جدا کردهام، چرا دلم جدا نمیشود از این گذشته؟ چهار سال؟
۴. «تردید» را دوست داشتم. و دیگر عکس را ندارم که بدانم حالا چه جور توصیفش میکنم.
| لینک |
من نویسنده خوبی هستم و تنها دلیل این که هنوز کشف نشدهام این است که نوشتنم نمیآید کلا. اما اسم گذاشتنم زیاد میآید و یک لیست دارم از اسم کتابهایی که ننوشتهام و هرگز نخواهم نوشت. یکی از اسمهایی که خیلی دوست داشتم «پاریس تو، تهران من» بود. «بود»، چون بهاره رهنما نمایشی را به روی صحنه میبرد که نام یکی از اپیزودهایش «از پاریس تو تا تهران من» است. اصلا همین جوری میشود که دو نفر همزمان در دو گوشه دنیا یک چیز را کشف میکنند و به طور مشترک نوبل میبرند. گاهی هم یکی کمی زودتر میجنبد و دیگری بینصیب میماند، مثل من. ولی من واقعا نزدیک بودم، چهار کلمه داستانم را انتخاب کرده بودم و تنها بقیهاش مانده بود. البته طرح کلیش را هم داشتم، فقط مانده بود پیاچدی را تمام کنم، سر کار بروم و در اولین مرخصیام (سر راه رفتن به تهران) به پاریس بروم و طرحم را واقعیتسنجی کنم و روی کاغذ بیاورمش. واقعا نزدیک بودم.
| لینک |
در زندگی هر ایرانی یک روز هست که وقتی پای کامپیوتر مینشیند و خبر میخواند، یواشکی دستبند سبزش را از دستش در میآورد و توی کیفش پنهان میکند، مبادا که کسی رویش کلمه ایران را بخواند.
امروز آن روز من بود.
| لینک |
من چند تا تصویر ذهنی دارم که مدام توی ذهنم تکرار میشوند. همیشه تصور میکردم که همه آدمها از این تصاویر دارند، ولی بعدا فهمیدم که این تصور هم خودش چیزی است در حد همان تصویرها. آخرین تصویری که توی ذهنم ساخته شد، بعد از دیدن سگ آندلسی بونوئل بود، آنجا که ابر ماه را نیم میکند و تیغ چشم را. تصویر توی ذهن من این است که اپیلاتور مژههای یک چشم آبی را میکند و مردمک چشم تنگ میشود.
کلا این را نوشتم که با مشکلات دیگران آشنا شوید. بهار هستم، از آشناییتان خوشبختم.
| لینک |
این، خط آخر شعر ماه آبان تقویم امسال اردشیر رستمی است:
You could have never come this day.
و این ترجمه فارسیش:
تو هزار بار میتوانستی این روز هرگز نیامده باشی.
خواستم اظهار عشق و علاقه و هزار تا کلمه مبتذل دیگر کنم به اردشیر رستمی یا به مترجم، هر کسی که هست. این "هزار بار"، هزار بار حال مرا توی این یک ماه خوب کرده.
| لینک |
بگذار برف بیاد، آروم آروم، کمکم. بگذار همه جا سفید شه. بگذار سهم من کلی عکس باشه، همه سفید و یک استتوس که اولین برف تهران رو جار بزنه و یک دوست که بگه به شهر ما چی کار داری؟
بگذار این آهنگه تا صبح بچرخه، مثل من که این همه سال چرخیدهام، "چرخش پوچ". بگذار امشب هم تا صبح کد بزنم و باز از کارام عقب باشم. بگذار لپتاپم بهترین دوستم باشه، مامانم باشه، بابام باشه، خواهرم باشه، برادر مردهام باشه، بگذار شوهرم باشه، با هم ناهار بخوریم، با هم بخوابیم، با هم پیر شیم، با هم بمیریم.
بگذار بگم که خستهام، بگذار بگم که شکستهام، که بریدهام، که میخوام برگردم خونه، خونهای که حتی دیگه نیست. گیرم که یه روز برگشتم، با خونه جدیدی که مال من نیست چی کار کنم؟ میشم مثل یه مهمون که جای هیچچی رو نمیدونه و میخواد تو همه چیز دخالت کنه. مامان حافظ کجاست؟ ساعت کجاست؟ شمع کجاست؟ مامان برف کجاست؟
بگذار گریه کنم، آروم آروم، کمکم.
مامان من کجام؟
| لینک |
مامان روی تخته روی یخچال لیست خرید نوشته. هر بار که از جلویش رد میشوم برای چند لحظه واقعا به این فکر میکنم که از کجا باید "گودر" بخریم.
همین فردا صبح میروم این گردو را میخرم تا دیوانهام نکرده.
| لینک |
ما آدمهای خوشبختی نبودیم نوح. لبهایمان صاف بود و ابروهایمان گره. گرفتار تعلقهایی بودیم که هم دوستشان داشتیم و هم فراری بودیم ازشان، بس که هیچ ربطی به هم نداشتیم. بدتر از همه این بود که حرفهایمان زود ته میکشید. راستی آن بیرون آدمها درباره چی حرف میزنند؟
میبینی آدم یک دفعه یاد چه چیزهایی میافتد؟ من این روزها مدام یاد یک کارت پستال زرد میافتم که مدتی روی میز بابا بود. رویش تصویری از یک آقای کچل داشت که اسمش "دکتر علی شریعتی" بود و کنارش نوشته بود "درد انسان متعالی تنهایی و عشق است" و من نمیدانستم "متعالی" انسان را توصیف میکند یا شدت تنهایی و عشق را.
| لینک |
بچه که بودم میشنیدم
don't cry for me Argentina
the truth is I never loved you
بعد دلم برای آرژانتین و آرژانتینیها میسوخت که با این شعر این جور تحقیر شدهاند.
| لینک |
یک سری آدم هم منتظر نشستهاند که یکی بمیرد که بروند به صفحه ویکیپدیای طرف تاریخ مرگ اضافه کنند و همه "است"ها را "بود" کنند.
| لینک |
دو تا چتر خریده بودم، یکی بنفش، یکی نارنجی. داشتم توی ونک مغازهگردی میکردم. از جلوی آن فروشگاه که رد میشدم فکر کردم چرا هیچ وقت توی این یکی نرفتهام؟ نه که توی همه مغازههای دیگر میرفتم، ولی این یکی فرق داشت، حتی ویترینش را هم نگاه نمیکردم هیچ وقت. یعنی اگر یک روز این بخش از خیابان را میبریدند و دو سر تصویر را به هم وصل میکردند من نمیفهمیدم. این بود که رفتم تو. لابد پاییز بوده که همه فروشگاه چتر بود؛ لابد پاییز 86 بوده که من دلم خواسته دو تا چتر بخرم، یکی برای خودم، یکی برای خواهره. فکر کرده بودم حالا که توی فروشگاهی هستم که هیچ وقت نیستم، باید چیزی بخرم که هیچ وقت نمیخرم. من آدم رنگها نبودم؛ رنگ برای من سفید بود و سیاه، خاکستری و قهوهای، و البته آبی. به چترها و رنگها نگاه کرده بودم و آن دو تایی را برداشتم که آخرین شانس خریده شدن را داشتند، یکی بنفش، یکی نارنجی.
فردایش با چتر نارنجی رفتم دانشگاه. یادم نیست کجا گمش کردم، همین قدر میدانم که صبح بود و شب نبود. (مثل آویزم که هنوز هم گاهی دلم برایش تنگ میشود، که دست برده بودم به گردنم که نشانش دهم و بگویم خیلی دوستش دارم که دیدم نیست). بعد دیگر پیمان چترها معنی نداشت وقتی یکیشان نبود. برای همین یک چتر بنفش که کمتر کسی دلش میخواهد دستش بگیرد را به خواهره تحمیل نکردم و آن را هم خودم برداشتم.
حالا پاییز 90 است. چهار سال گذشت، دو سالش زیر برف و باران و باد این جا. برایم شده بود پروتوتایپ چتر، یک جوری که اگر یکی بگوید چتر، توی ذهن من یک چتر بنفش تاشو میآید که روکش ندارد، چون که روکشش یک صبح بوده و شب نبوده.
انگار یک قصه تمام شده، قصهای که از یک بعد از ظهر پاییزی توی ونک شروع شده و به یک بعد از ظهر پاییزی توی هاروارد ختم شده. چتر بنفشی که یک صبح بوده و یک بعد از ظهر نبوده و راستش را بخواهی این یکی را حتی میدانم کجا جا گذاشتم و دلم نخواست تا کافه برگردم، ترجیح دادم بروم خانه و برای قصهای که تمام شده غصه بخورم، گریه کنم حتی و دلم بخواهد برای یکی تعریف کنم که یک روز دو تا چتر خریده بودم، یکی بنفش، یکی نارنجی.
| لینک |
من هم موجودی هستم شبیه رانندههای امریکایی که فقط تا زمانی به هم راه میدهند که ترافیک نباشد. کپیرایت برای من فقط تا زمانی معنی دارد که محتاج نباشم، یعنی دقیقا تا زمانی که الان نیست. اصلا من نمیفهمم آن وقت که کتابناک هنوز لوس نشده بود و لینک دانلود همه کتابهای به درد بخورش را بر نداشته بود، چه فکری میکردم که بر نداشتم همه کتابهایش را دانلود کنم. چنان با وسواس کتاب انتخاب و دانلود میکردم که انگار یکی ضمانت کرده که این لینکها تا ابد کار خواهند کرد.
من که عقلم نرسید؛ بین شما یک نفر آدم عاقل هست که کتابناک را کل یوم دانلود کرده باشد و بخواهد بدهد در راه خدا؟ محتاجم.
پسگفتار: لامپ اتاقم سوخته. این پایین هم یک امکان برای ارسال پست به "جشنواره پیشکسوتان دفاع مقدس" گذاشته. از لحاظ "خنده در تاریکی" عرض کردم. به این یکی خیلی محتاجم، بفرستید لطفا.
| لینک |
چرا یکی از دو کوهنورد/عکاس/صلحطلب/جاسوس امریکایی را نگه نداشتند تا چند روز قبل از سخنرانی رئیس جمهور در مجمع سال آینده آزاد کنند؟ آدم هم اینقدر بیفکر؟
| لینک |
حساسیت خاصی روی کلمه "سال" در عنوان کتابها دارم. همین کلمه برایم کافی است که همه فلاکت به تصویر کشیده شده در کتاب را یک جا به خاطر بیاورم. همین که بشنوم "صد سال تنهایی"، "سال بلوا"، "سال مرگ ریکاردو ریش" یا "عشق سالهای وبا" دلم میخواهد زار بزنم، گیرم که در تمام مدتی که "سال مرگ ریکاردو ریش" را میخواندم، یک قطره اشک هم نریخته باشم.
همین حس را نسبت به "1984" هم دارم.
و حتی نسبت به "سمفونی مردگان"، لابد چون یاد بند ترجیعش میافتم: همان سالی که کلاغها میگفتند برف برف.
| لینک |
از آفیس بیرون رفتم که به تاکی که در دانشکده برگزار میشد بروم. دوست یونانیام هم از آفیس رو به رو بیرون آمد. پرسیدم میروی تاک؟ گفت "نه په نه!" میروم کافی و کوکی بردارم و برگردم. کلی خندیدم و یادش دادم که "په نه په" درست است.
دو دقیقه از تاک گذشته بود که کافی و کوکی به دست خارج شد.
بعد از تاک دوباره دیدمش و گفتم تو که گفتی میمانی. گفت نه، دقیقا گفتم که برای کافی و کوکی میروم. پرسیدم پس چرا گفتی "په نه په"؟ گفت خوب گفتم نه دیگر. بعد کاربرد "په نه په" را برایش با چند تا مثال توضیح دادم. آخرش گفت خوب این که خیلی بیمزه است، شما اصلا طنز را نمیفهمید و از این حرفها. ازش پرسیدم "په نه په" را از کجا یاد گرفته. گفت از فلانی. گفتم بهش بگو "تو خوبی" را هم یادت بدهد.
| لینک |

