| ادامه داریم! |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | خانه | آرشیو | آدرس ایمیل |
اما لحظه هایی بین خواب و بیداری هست که هنوز چشمت باز نشده، دستت می رود به سمت میزی که فکر می کنی آن جاست و دنبال ساعتی که لابد روی خاطره میز است می گردی. بعد که نه ساعت پیدا می شود و نه حتی میز، که لای چشمانت باز می شود و می بیند این اتاق هیچ شبیه آن اتاقی که باید باشد نیست، یک دفعه یادت می آید که "آها، من رفته ام".
این اتفاق آن قدر تکرار می شود تا یک روز بفهمی که تو نرفته ای، آمده ای. بفهمی که وقتی می گویی من رفته ام، یعنی من هنوز توی آن اتاقم که میزی دارد کنار تختش و یک کسی که من نیستم، رفته است توی آن اتاق دیگر و گاهی، فقط گاهی دلش می خواهد قاطی کند.
پسگفتار: هر روز بیشتر ایمان می آورم که "زندگی من در سه شنبه ها اتفاق می افتد".
| لینک |
حالا دیگر گذشته آن روزها که بین عمق فاجعه ها و زمانی که برای هضمشان داشتی تناسبی وجود داشت. اگر قرار بود روزنامه ای تعطیل شود، بین یک روز تا یک ماه بهت وقت می دادند تا بایدها و نبایدهایشان دستت بیاید. و اصلا چه فرقی می کرد دیگر وقتی فردای تعطیلی این، یکی دیگر در می آمد با همان آدم ها، همان قطع، همان فونت. دیگر چه فرقی می کرد اسمش سلام باشد یا خرداد یا بهار یا جامعه یا نشاط یا حیات نو یا ...
گذشته آن روزها که اگر هر روز صبح باید خبر مرگ آدم هایی را می شنیدی که حتی نمی شناختیشان، بهت فرصت می دادند از بزرگترها بپرسی طرف که بوده. بعد از خودت بپرسی چه اهمیتی داشته که این آدم ها بمیرند؟ بهت وقت می دادند فکر کنی، وقت می دادند بترسی.
لااقل وقت می دادند رویشان اسم بگذاری. بعدها که خواستی برای بچه ات تعریف کنی بگویی "قتل های زنجیره ای" یا حتی اگر اسمش در حد همان تاریخ باقی می ماند، آن قدر یکتا بود که یادت نرود آن روز "18 تیر" بوده.
می ترسم از این که دیگر این اتفاق ها به چشممان نمی آید، که گوشمان عادت کرده به شنیدن این خبرها، که یک روز یادمان می رود 25 خرداد کدام یکی بود، ندا کی مرد، ترانه کی بود آخر، صفایی چند سال گرفت، خمینی کجاست اصلا، آن دو نفر که اعدام شدند کی بودند؟ بهمان وقت بدهید. بگذارید خواهرش بفهمد چه دارد می گوید، بین هر دو جمله اش یک بار نگوید "نمی دونم". خوب کثافت ها، نمی داند.
امان که نمی دهید، فرصت بدهید لا اقل.
| لینک |
امروز خواهره پرسید دلت برای چیز خاصی توی ایران تنگ شده؟ فورا یاد دربند افتادم. و خواهره اضافه کرد مثلا دربند...
بعد که فکر کردم، دیدم قضیه این نیست که مثلا اگر الآن ایران بودم می رفتم دربند. نه، نمی رفتم. زنگ که می زد که برویم دربند، می گفتم ممم، نمی شود برویم یک جای نزدیک تر؟ برویم پارک پرواز؟ (که همه خشکسالی های دنیا را جمع کرده اند تویش.)
قضیه صرفا امکان است؛ این که من نمی توانم بروم دربند و اگر می توانستم احتمالا نمی رفتم، چون دلم برایش تنگ نبود. حالا بماند که در این مورد می شود همان دم که تویش نشسته ای هم دل تنگش شوی، بس که دربند خاطرات همه دوره های زندگیت و همه آدم های زندگیت را در بند کرده.
پسگفتار: ترم قبل که تمام شد، احساس کردم در نقطه ای قرار گرفته ام که به گذشته بدهکار نیستم. کار انجام نشده (یا حتی درست انجام نشده) نداشتم، آدم پیچانده شده یا آدمی که بخواهم ازش فرار کنم یا آدمی که بخواهد ازم فرار کند هم نداشتم. به خودم هم بدجوری بدهکار نبودم. آن قدر از این لحظه ها توی زندگیم کم داشته ام که دلم خواست بیایم این جا و ثبتش کنم. ولی همین که به مرجون گفتم، احساس کردم دینم را به آن لحظه ادا کرده ام و با هم بی حساب شده ایم. اگر می دانستم بعد از گذشت پنج روز از ترم جدید جرأت ندارم تا دستشویی بروم که مبادا این (حداقل) سه نفر را ببینم، پست که هیچ، به احترام آن لحظه وبلاگ می زدم.
| لینک |
ته کمدم یک جعبه بود که سالی دو بار گردگیری می شد، باز می شد، خاطراتی زنده می شد و بر می گشت سر جایش. ندا برایم شعر گفته بود آن وقت که از مدرسه رفته بودم. اشک بهدخت ریخته بود روی کارتی که برایم نوشته بود، رنگ پس داده بود. سودابه سرود باد را نوشته بود و مرجان هدیه نوروز برایم شعر گفته بود، با یک "بوبو"ی گنده که داشت "عشقش" را می بوسید. نرگس برایم گل نرگس ساخته بود. عباس تخم کبوتر برایم آورده بود. میترا برایم چاووشی خوانده بود. واحد نقاشیم را کشیده بود. درسا برایم نوشته بود "دوستت داشتم، دیگر ندارم".
این ها یک جورهایی عزیزترین چیزهای من بودند، فقط مال من بودند. رفته بودند آن ته کمد که یک وقت خراب نشوند، تا نخورند.
گذاشته بودم هفته آخر عزیزترین هایشان را جدا کنم که بیاورم این جا. یادم رفت. آن قدر که ته ته کمد بودند، یادم رفت.
خوشحالم که فراموش کردم. اگر الآن بوبو اینجا بود، باز می رفت ته یک کمد، یک جایی که حتی اصلا مال من هم نباشد. اگر یادم نمی رفت در بی نهایت یاد نمی گرفتم زندگیم را بایگانی نکنم. یاد نمی گرفتم که این چیزهای عزیز را باید هر روز دید و حتی اگر روزی دختر دخترخاله، یکیشان را پاره کرد مهم نیست اصلا. باید خیال کرد یک جایی توی کمد است هنوز.
حالا من یاد گرفته ام که باید از همه چیز بیشترین استفاده را کرد و هر وقت بلایی سرش آمد باید لبخند زد و گفت "به جهنم". در سطح پایین تر هم نباید حساسیت به خرج داد. فلان لباس را نباید انبار کرد برای فلان جا پویشدن. کتاب های درسی را نباید جلد کرد. نباید حسرت کشیدن دو تا دایره دور لپ آیت الله بهبهانی را گذاشت روی دل کودکی بهار.
پسگفتار: گفته بودم از شرشان خلاص شده ام؟ دروغ که خناق نیست. (این را صرفا نوشتم که بگویم با دهخدا چک کردم. به جان خودم "خنداق" و "حنداق" و "حناق" نیست، فقط خناق است که نیست).
| لینک |
کارم شده خواندن خبر بازداشت، آزادی، دوباره بازداشت، بازداشت، بازداشت.
صبح ها توی آفیس زار می زنم. استادم می گوید نگران نباش، بیست سال پیش دیوار برلین ما هم فرو ریخت. و من توی دلم می گویم این فرق دارد، و دقیقا نمی دانم فرقش چیست.
| لینک |
فکر می کنم هدف TextPad از این که هیچ محدودیتی برای evaluate کردنش تعیین نکرده، صرفا شمردن آدم های باشعور روی زمین است. یعنی می خواهم بدانم بعد از ده سال evaluate کردن، کی می خواهیم از رو برویم.
پسگفتار: نیوشا، جان من پسورد این جا را عوض کن. انگار نیت کرده ام وبلاگ بدبخت را به گند بکشم. حالا جان من هم نه، جان عمو شلبی عوضش کن.
| لینک |
امروز مامان ویزا گرفت. بعد از نوروز این جاست. حالا که می دانم مامان دارد می آید، دلم برای بابا تنگ شده حسابی. دلم برای خانومی گفتن هایش تنگ شده.
راستی، برای بانو گفتن های تو هم دلم پر می کشد.
این پست قبلی را من نوشته ام؟ جان عمه ام! البته تا حد زیادی واقعیت دارد؛ بسته به لحظه دارد، با همه جزئیاتش.
| لینک |

